دسته
دوستای رودخونه
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 64515
تعداد نوشته ها : 29
تعداد نظرات : 186
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
 
غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست
غنچه آن روز ندانست که این گریه ز چیست !
باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبدیل
گریه باغ فزون تر شد و چون ابر گریست
باغبان آمد و یک یک همه  گلها  را چید
باغ عریان شد و دیدند که از گل خالی است
باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل ؟!
گفت : پ‍‍ژمردگی اش را نتوانم نگریست
من اگر ز روی هر شاخه نچینم گل را
چه به گلزار و چه گلدان دگر عمرش فانی است
همه محکوم به مرگند چه انسان ، چه گیاه
این چنین است همه کاره جهان تا باقی است !!!
گریه ی باغ از آن بود که او میدانست
غنچه گر گل بشود هستی او گردد نیست !!
رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد بود
می رود عمر ولی خنده به لب باید زیست
دسته ها : ***
يکشنبه بیست و چهارم 9 1387

 

نور امید ، همچون نور ستاره های چشمکزن آسمان دلم...

از پشت ابرها...

آسمان دلم ابریست...

امّید نیست...

دسته ها : رودخونه ای
يکشنبه هفدهم 9 1387
 ابر ،باد ، باران ...
و بـاز هـم طوفـان
و بـاز هـم طغیـان
باز هـم سیــل ...
سیل اشک ...
طغیــان درد ...
طوفــان غم ...
و به دنبال جزیره ای برای نجات
جــزیـــــــره ی متـروک عشـــــق
خانه ی همان فرشـته ی نجـات
فرشته ی نجات ...
دسته ها : رودخونه ای
دوشنبه یازدهم 9 1387
X